مدت زیادیه که ننوشتم... البته قبل از اینکه بیان برای همیشه بپره اونجا چند تا پست گذاشته بودم که خب روحش شاد
اولین باری که وبلاگ نویسی رو شروع کردم توی میهن بلاگ بود و بعدتر توی بلاگفا
بلاگفا هم حدودای سال 95 یا 94 بود که یه باگ خورد و کلی از وبلاگا مطالبشون پرید
میهن بلاگم بعد از چند سال مثل بیان خداحافظی کرد
اما در بین همه ی اینها بیان یه چیز دیگه بود برام
از سال 94 نوشتمش... خرداد 94 دقیقا یازده سال پیش وقتی یه دانش آموز کنکوری بودم
زندگی من از چیزی که فکرشو میکردم خیلی فاصله گرفت... درعرض این 11 سال چه ها که بر سر ما نرفت و...
روزهای سخت... که الان فکر میکنم چطور ادامه دادم؟
بگذریم....
اگه بگن بدترین ظلمی که به خودت کردی چی بود... قطعا درس خوندن تا مقاطع بالا بود... تا همون لیسانس بس بود و چه بسا اگر ادامه نمیدادم الان آدم شادتری بودم
راستش سروکله زدن با استادای نفهم و آدمای سمی این چند سال عمرمو تلف کرد.
الانم یه چند ماهیه بخاطر وضعیت جسمیم نمیتونم برم ادامه کارامو انجام بدم دقیقا از جنگ به بعد و حتی نمیدونم کی دوباره میتونم برگردم به کار...
احتمالا اونایی که با من تو رقابت بودن خوشحالن از این وضع... که من عقب افتادم و احتمالا اونان که برد کردن و زودتر خلاص میشن
نمیدونم اولا خیلی حرص میخوردم ... البته هنوزم دغدغه دارم و اینکه ایشالا هر کی خوشحال شد این عقب موندن کارهاش سرش بیاد
حداقل ترین چیزی که میتونست آرومم کنه این بود که نمیتونم با سرنوشت و خدا بجنگم... قسمت لابد این بوده که من چند ماه عقب بیفتم از بقیه
در این بین استادی که دست از سرم برنمیداره هم غوز بالاغوزه ... هر روز پیام میده و یه فرمایشی داره
مهمترین چیزی که الان عذابم میده اینه که من درهمه برهه های حساس زندگی دانشجو بودم... دانشجو لیسانس بودن سختی خاصی نداره ولی امان از مقاطع بالاترش
کاش میتونستم به بقیه آدما بگم این ظلمو در حق خودتون و زندگیتون نکنید.
خلاصه که نمیدونم چه کار کنم ... فقط صبر پیشه کنم...
پناه بر نوشتن