من نرسیدن ، نشدن ، شکست خوردن تو اوج خوشحالی ، نادیده گرفته شدن در اوج توانایی ، تحقیر شدن در لحظه هایی که اصلا حسابش رو نکرده بودم ، دیدم...با چشمای خودم
اونجا فهمیدم هیچ کس غیر از تو نمیتونه آدم رو بزرگ کنه
و بعد از اون فقط از تو خواستم بزرگم کنی
تُعِزُ من تَشاء
امروز حس کردم من به هیچی جز دست یاریگرِ تو نیاز ندارم
اونجا که زمین خوردم و تو اوج ناتوانی ام فقط تو میتونی بلندم کنی و خاک های روی زانوم رو پاک کنی ، اشک هامو پاک کنی و آرومم کنی
پس فقط خودت دستم رو بگیر
من لی غیرک...
حس میکنم مثل یه بادکنک که نخش از دست صاحبش جداشده ، رها شدم
هبچ نخی از من به زندگی وصل نیست وقتی پای اضطراب هام میاد وسط
این نخ رو بگیر و به زندگی وصلش کن ، به امید و آرامش وصلش کن
خدایا ، پناهنده ی به تو هیچ وقت درمانده نمیشه مگه نه ؟
هر وقت از پس غم هام برنمیام ، هر وقت قد دغدغه هام از قدم بلند تر میشه و زورشون بیشنر ... همه چیز رو رهسپار تو میکنم
من ضعیفم ، ترسیدم و امید ها در من مردن ، دوباره زندم کن ...
من از اینکه دوباره شکست بخورم سخت میترسم
من رو هدایت کن به سمت راه درست لطفا